انقلاب کبیر
سوسیالیستی اکتبر و پیروزی حزبیّت
لنینیسم به حزبیت
تکیه میکند و این تکیه اتفاقی نیست. در زمان
حاکمیت و نفوذ بینالملل دوم بر جنبش کارگری و
کمونیستی، در دورانی که صلح و سازش بر همه جا حاکم و دوره
اعتلاء جنبش انقلابی و کارگری فرا نرسیده بود، احزاب
سوسیال دمکراتیک احزابی بودند که به دستگاههای
انتخاباتی تبدیل شده و کارگران را نه برای کسب قدرت
سیاسی، بلکه برای شرکت در پارلمان بورژوائی بسیج
میکردند. به همین جهت در دوران رشد و اعتلاء جنبش کارگری که
نیاز به عملیات انقلابی بود، آنها از رهبری این
مبارزات عاجز بودند. لنین که مارکسیست بزرگی به حساب میآمد،
اعتقاد داشت در هر جنگی به ستاد فرماندهی نیاز است و بدون ستاد
فرماندهی نمیشود در جنگ طبقاتی برای کسب قدرت
سیاسی پیروز شد. برای پیروزی در جنگ به
انضباط و سازماندهی و بسیج تودهها نیاز بوده و
نیروی پیشآهنگ طبقه کارگر که همان حزب وی است،
باید با آگاهی و تحلیل مشخص طبقاتی، مبارزه کارگران و
متحدان آنها را برای کسب قدرت سیاسی توسط حزب رهبری کند.
لنین در سه اثر داهیانه خود "چه بایدکرد"، "دو
تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک" و در
کتاب "یک گام به پیش، دو گام به پس"، اصول تئوریک،
سیاسی و سازمانی حزب طبقه کارگر را بیان داشت و بر
این اساس حزب کمونیست بلشویک شوروی را بنا نهاد. لنین
با نگارش و انتشار همین آثار گرانبها بود که با نارودنیکهای
خرده بورژوآ که میخواستند بدون حزب تنها با ترور و عملیات مسلحانه و
قهرمانانه رژیم تزاری را سرنگون کرده و مناسبات اجتماعی را
تغییر دهند به مبارزه پرداخت و نادرستی تئوریهای
آنها را ثابت کرد. لنین در راس این حزب موفق شد با بینالملل
دوم مبارزه کرده و انقلاب
سوسیالیستی اکتبر را به نتیجه برساند. وی از جمله
در اثر مشهورش "بیماری کودکی "چپروی" در
کمونیسم"(آوریل- مه 1920) در اهمیت حزب طبقه کارگر نوشت:
"نیروی عادت میلیونها و دهها میلیون
نفر- دهشتناکترین نیروهاست. بدون حزب آهنینی که در مبارزه
آبدیده شده باشد، بدون حزبی که از اعتماد تمام عناصر پاکدامن طبقه خود
برخوردار باشد، بدون حزبیکه بتواند همواره مراقب روحیات توده باشد و
در آن تاثیر نماید، انجام موفقیتآمیز چنین مبارزهای
محالست. غلبه بر بورژوازی بزرگ متمرکز هزاربار آسانتر از "غلبه"
بر میلیونها خرده مالک و صاحبکار کوچک است، اینها با
عملیات روزمره، معمولی، نامشهود، نا محسوس و متلاشی کننده همان
نتایجی را حاصل میآورند که بورژوازی بدان نیازمند
است و بورژوازی را احیاء مینماید. هر کس ولو
اندکی انضباط آهنین حزب پرولتاریا را تضعیف
نماید(بهویژه در دوران دیکتاتوری پرولتاریا) عملا
علیه پرولتاریا به بورژوازی کمک میکند.".
رویزیونیستهای
خروشچف بعد از درگذشت استالین که به رمز قدرت حزب و حزبیت آگاه بودند،
دقیقا برای پیشرفت نیات شومشان به این نکته انگشت
گذاردند و برای نابودی حزب در زیر لوای دلسوزی
برای "خلق" و مبارزه با
"دیکتاتوری" و استقرار "دموکراسی
عمومی" به میدان آمدند. نفی حزب و حزبیت که از
دستآوردهای انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر بود در
دستور کار رویزیونیستها قرار گرفت. این اقدام یک
خطای گذرا و تاکتیکی نبود که بعد از چندی آنرا اصلاح کرد
و مجددا به شیوه سابق به گذر عمر ادامه داد، بلکه یک اقدام
راهبردی و تعیین کننده و دارای عواقب فاجعهبار بود که
شکست یا پیروزی سوسیالیسم را تعیین
میکرد.
"حزب تمام خلق" و "دولت
تمام خلق" مقولاتی بودند که رویزیونیستهای
شوروی به عنوان اصلاحات و تکامل مارکسیسم لنینیسم بعد از
درگذشت استالین در زیر لوای تبلیغات مسموم کننده و
گوشخراشِ مبارزه علیه "کیش شخصیت استالین" مطرح
ساختند و کمونیستهائی را که با این مقولات ضد
کمونیستی سرسازش نداشتند و آنها را تحریفِ مارکسیسم
لنینیسم میدانستند، به دگماتیک منتسب کرده که گویا
قادر نیستند مارکسیسم لنینیسم پویا را درک
کنند.
حزب توده ایران که دنباله رو حزب
رویزیونیست شوروی بود، چاکرمنشانه و کورکورانه این
تحریفات روشن در مارکسیسم را وظیفه خویش قرار داد و تا
فروپاشی شوروی سوسیال امپریالیستی از
این نظریات ضد کمونیستی با جان و دل و با
پیگیری به دفاع برخاست و مارکسیست لنینیستها
را به دگماتیسم و بعدا به "مائوئیسم" منتسب نمود. حزب توده
ایران که در پی کتمان خیانتش به مارکسیسم
لنینیسم بود، همه دشمنان خروشچف-برژنف-گورباچف-یلتسین را
برای فریب اعضایش عمال آمریکا جا زد و مرتب و
پیگیر در مورد ماهیت "سوسیالیستی"
شورویِ خروشچف تا روز و ساعت آخر داد سخن داد، تا زیرپایش
خالی شد و فرو غلتید. یکی از علل انشعاب در درون حزب توده
ایران همین انحراف حزب توده ایران از کمونیسم بود و هست.
"حزب تمام خلق" به این
مفهوم است که در جامعه، طبقات از بین رفته، مبارزه طبقاتی در جامعهی
بدون طبقه به پایان رسیده و به جای طبقات، ما با
"مردم"، با "خلق" سر و کار داریم که در جامعه بدون طبقه
و بدون مبارزه طبقاتی حزبِ خود را تاسیس میکنند. پرسش
این جاست که "مردم" در جامعه بدون طبقات به چه مناسبت به
"حزب" نیاز دارند تا به تاسیس "حزب تمام خلق" بپردازند؟
در جامعهایکه طبقات در آن حضور
نداشته باشند و مبارزه طبقاتی نیز مالا از آن رخت بربسته باشد، عملا دولتی
که بر سر کار است، دولتی غیر طبقاتی بوده و از منافع طبقه
خاصی در جامعه حمایت نمیکند. این دولت نیز مالا
باید "دولت تمام خلق" باشد و "منافع تمام خلق" را مد
نظر داشته باشد. وقتی حزب منضبط، کمونیستی با اراده آهنین،
حتی به قول لنین یک ذره تضعیف شود، چه برسد به
نابودی، آنگاه منطقا ایجاب میکند که دولتی که تحت
رهبری چنین حزبی قرار دارد نیز، تغییر
ماهیت دهد. "دولت تمام خلق" نتیجه منطقی "حزب
تمام خلق" و نفی کامل "دیکتاتوری پرولتاریا"ست.
البته از نظر مارکسیسم دولت محصول
آشتی ناپذیری تضاد طبقاتی است و با از بین رفتن
طبقات دولت زوال میپذیرد. لنین در اثر برجستهاش "دولت و
انقلاب" به این امر و مسئله زوال دولت در جامعه بدون طبقه اشاره کرده
است. از نظر مارکسیسم یا دولت طبقاتی وجود دارد و یا دولت
زوال یافته است و فاز جدیدی به نام "دولت تمام خلق"
هرگز وجود خارجی نداشته است. البته میشود چنین دولتی را
اختراع کرد تا به استناد به آن آشتی طبقاتی را دامن زد و به قلع و قمع
کمونیستها به عنوان دگماتیکها پرداخت.
کار البته به همین جا ختم نمیشود.
وقتی حزب طبقاتی وجود ندارد، وقتی دولت طبقاتی هم وجود
ندارد، آنوقت طبقهای به نام طبقه کارگر که بخواهد دیکتاتوری
خویش را اعمال کند، نمیتواند وجود داشته باشد. پس در کنار مقولات
"حزب تمام خلق"، "دولت تمام خلق" باید نفی
"دیکتاتوری پرولتاریا" را نیز قرار داد.
زیرا این مقوله نیز کهنه شده محسوب میشود و با مفهوم اختیاری
"سوسیالیسم واقعا موجود" همخوانی ندارد. این
اصطلاح رویزیونیستی و گمراه کننده به قدری موجب
تمسخر است که میشود هر ارتجاع حاکم و حتی سرمایهداری
امپریالیستی را به عنوان "سوسیالیسم واقعا
موجود" جا زد. تفاوت "حکومت سوسیالیستی" با
"سوسیالیستی واقعا موجود" در این است که در
این مفهوم دوم میشود گفت: "همین است که هست، چه
بخوای و چه نخوای"، "آش کشک خالته"، میشود گفت
که در "سوسیالیسم واقعا موجود" نه حزب کمونیستی
وجود دارد، نه دولت کمونیستی و نه دیکتاتوری
پرولتاریا، ولی با وجود این سوسیالیسمی است
که میبینی و واقعا موجود است. رویزیونیستها و
از جمله رویزیونیستهای حزب توده ایران در مبارزه علیه
"کیش شخصیت استالین" هوادار "دموکراسی
سوسیالیستی" شدند، که هیچ چیز جز
رویزیونیسم نیست و در کشورهای
"سوسیالیستی واقعا موجود" حضور دارد. زیرا از
دید دانش مارکسیسم لنینیسم مقوله دموکراسی یک
مقوله طبقاتی است و روی دیگر سکه دیکتاتوری
میباشد. رویزیونیستها چون جنبه طبقاتی را از
دموکراسی گرفتند و دموکراسی بورژوائی و دموکراسی
پرولتری را نفی کردند، مجبور شدند از دموکراسی یک مقولهای
بسازند که گویا در مقابل دیکتاتوری پرولتاریا قرار داشته
و وظیفه رویزیونیستها این است که نشان دهند که
تکامل آتی دموکراسی و تبدیل آن به بهاصطلاح
"دموکراسی واقعی عموم خلق" فقط در شرایط تبدیل
دولت دیکتاتور پرولتاریا به بهاصطلاح "دولت عموم
خلقی" ممکن است.
روشن است وقتی "دولت عموم خلق"
پیدا شد، آنوقت سر و کله "دمکراسی واقعی عموم خلق"
نیز به جای "دیکتاتوری پرولتاریا"
پیدا میشود. آنوقت رویزیونیستها اینگونه
القاء کردند که الغای دیکتاتوری پرولتاریا مبین
مشی "تکامل همه جانبه دموکراسی" میباشد و گویا
"دموکراسی پرولتری به دموکراسی
سوسیالیستی عموم خلق" تبدیل میشود. ولی
لنین که دیکتاتوری و دموکراسی را بر اساس دانش
مارکسیسم طبقاتی میدید از وجود دموکراسی در دوران
جامعه بدون طبقه صحبت نمیکرد، زیرا بر اساس دیالکتیک
مارکسیستی مقولات طبقاتی "دموکراسی" و
"آزادی" در دنیای بیطبقه مفهوم خود را از دست
میدهند. زیرا در جامعهایکه به علت نابودی طبقات، در آن از
ستم و سرکوب خبری نیست، دموکراسی نمیتواند مفهومی
داشته باشد. لنین میگفت "دیالکتیک(سیر) تکامل
چنین است: از حکومت مطلق به دموکراسی بورژوازی؛ از
دموکراسی بورژوازی به دموکراسی پرولتری؛ از
دموکراسی پرولتری به هیچ دموکراسی."(نقل از کتاب
لنین "مارکسیسم در باره دولت"). ولی
رویزیونیستها به تکامل دموکراسی پرولتری بعد از
زوال طبقات و دولت به "دموکراسی واقعی عموم خلق" اعتقاد
دارند که مفهومی ضد مارکسیستی و عوامفریبانه است تا از
چهره "کریه" سوسیالیسم
"لنینی-استالینی"، سوسیالیسم با
چهره "انسانی" خروشچفی و
دوبچکی(رویزیونیست معروف چکسلاواکی که
دستپرورده خروشچف بود و با دخالت ارتش شوروی و پیمان ورشو به
چکسلاواکی سرنگون شد و این رویداد در مطبوعات معروف به بهار
پراک است-توفان) بسازند. همان چهره "سوسیالیسم واقعا
موجود".
در برنامه حزب توده ایران مصوب
کنگره ششم، در تمام این زمینهها تحریف صورت گرفته و از
سیر واقعی بحثها و برخورد به تاریخچه آن طفره رفته است. حزب
توده ایران نمیگوید در این نزاع بزرگ تاریخی
در عرصه جهانی، این حزب در کدام طرف قرار داشت و از کدام نظریات
با جان و دل دفاع میکرد و چه کسانی با این نظریات مخالف
بودند و آماج حملات و دروغهای حزب توده ایران قرار داشتند. این
روشِ عدم آموزش از گذشته، فقدان صمیمیت، فرار از بحث، تحریف
تاریخ و ادامه سیاست رویزیونیستی گذشته است
تا کار استحاله به یک حزب اپوزیسیون سوسیال
دموکراتیک در ایران برای همکاری با طبقه حاکمه را به درجه
کمال برساند.
امروز نیز که حزب توده این
مفاهیم را رویزیونیستی میداند و به
تحلیل مستقل خودش در این زمینه استناد میکند، دروغ محض
میگوید و در پی یک سندسازی توجیهی
برای پرده پوشی این واقعیت است که سازمان
مارکسیستی لنینیستی توفان ماهیت این
نظریات رویزیونیستی را در زمان خودش برملا کرد و
دست حزب توده ایران را در قبول این نظریات
رویزیونیستی رو نمود. حزب توده ایران بعد از
فروپاشی شوروی در پی تحریف واقعیت و تاریخ
واقعی خود است.
بر گرفته از توفان
شـماره 212 آبان ماه 1396ـ نوامبر سال 2017
ارگان
مرکزی حزب کار ایران(توفان)
***
صفحه حزب کار ایران(توفان) در شبکه جهانی اینترنت
www.toufan.org
لینک
چند وبلاگ حزبی
وبلاگ
توفان قاسمی
http://rahetoufan67.blogspot.se/
وبلاگ
ظفرسرخ
وبلاگ
کارگر آگاه
http://www.kargareagah.blogspot.se/
سایت
کتابخانه اینترنتی توفان
http://toufan.org/ketabkane.htm
سایت
آرشیو نشریات توفان
http://toufan.org/nashrie_tofan%20archive.htm
توفان در
توییتر
https://twitter.com/toufanhezbkar
توفان در
فیسبوک
https://www.facebook.com/toufan.hezbekar
توفان
درفیسبوک به زبان انگلیسی
https://www.facebook.com/pli.toufan?fref=ts
توفان
درشبکه تلگرام